تبليغاتX
ღ.•**•.ღ رکساناღ.•**•.ღ

ღ.•**•.ღ رکساناღ.•**•.ღ

کاش میشد فهمید در دل اسمان چه میگذرد...

صبر کن !

۱۰/۴/۱۳۸۹ همه چیز تمام میشود...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت0:28توسط ×××رکسانا××× |

وای وااااای سلام سلام سلامHelloاحوال شما؟ دلم واستون یه ذره شده بود(اندازه ی همونی که خودتون میدونید)امروز امتحانای ما تموم شد..ولی خوب ! احساس میکنم تازه بدبختیامون شروع شد.حالا  فعلا امروزو که درس نمیخونم پس بهتره از چیزای قشنگتر حرف بزنیممثل کارت شارژ نه؟ خوب راستشو بخواید اینقد تو این ۴ ماه خاطره و شیطونیو این چیزا بوده که من واقعا نمیدونم کدومشو باید بنویسم ! بهتره امروزو واستون تعریف کنم

امروز روز قشنگی نبود.یعنی بودها ولی خوب وقتی موجودی مثل معلم !!!(...) توی اون روز کنارت باشه طبیعتا روزت خواهد مالید ! ما هم امروز بعد از اینکه امتحان آخرومونو دادیم کلی خوشحال بودیم که یهو معلم زبانمون عین اجل معلقHairdoاومد پرید وسط و نمره ی همه مونو گفت و به الکل بهمون فهموند به جای درس خوندن بهتره طی عملیاتی خودمونو به مردم غزه برسونیم که لااقل از یه نظر به درد بخوریمخوب حالا احترامشو نگه میدارم(...)خلاصه من که کارد میزدی خونم در نمیومد اما خودمو کنترل کردمهمون موقع غزال و سمیرا گفتن رکی بریم اون ور کارت شارژ بخریم(اونور منظور اون ور خیابون بود که البته خیلی از مدرسمون دوره)خلاصه منم گفتم باشه بریممن.مینا.سمیرا.غزال.فاطی.نمیدونم چرا ولی وا۳ رد شدن از خیابون اصلا به اینور اونور نگاه نکردیم و مث گاو سرمونو انداختیم پایین و رفتیم وسطیهو احساس کردیم که یه ماشین کنارمونه برگشتیم دیدیم یه پسره پشت فرمونه و دهنش بازهداشت میمرد از ترس و نمیدونست چه جوری ماشین و نگه داره که نزنه به ما !فاطی و مینا جیغ زدن و من وایسادم(قیافه م تو اون لحظه دیدنی بود) و با صدای بلند داد زدم:حالااااااااااااااا چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟تعجبغزال و سمیرا نمیدونستن به قیافه ی پسره بخندن یا اشهد شونو بخونن!!! و اما ما !!!! با سرعتی بیش از ۳۰۰۰۰۰۰۰۰ متر در ثانیه خودمونو به اونور خیابون رسوندیملحظه ای بود دیدنی !(مامان!(...))هنوز تو جو بودیم که بعد از خریدن کارت شارژ اومدیم برگردیم که باز هم از اتفاق پیش اومده عبرت نگرفتیم  و دوباره مثل گاو سرمونو انداختیم پایین و اومدیم که رد بشیمstarمنو سمیرا داشتیم میرفتیم و حرف میزدیم بقیه هم پشت سرمون...که یکدفه غزال با صدای بلند گفت:سسسسسسمیرااااااااااااااااا !!!!!! تعجبمن وسمیرا برگشتیم و دیدیم بله !!!! یه اتوبوس دقیقا در فاصله چند میلیمتری ماست و با بوقهای ممتد داره به ما میگه که خاک بر سرتون به شما هم میگن تیزهوش ؟!money eyesسمیرا همین جور از ترس وایسادو من گفتم حالا چیکار کنیییییییییییییییییییییییم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!praying که مینا با صدای بلند گفت:چیکار کنیم و دررررررددددد خیلی دوست داری بمیری؟؟؟رد شوووووووووو!!!

خلاصه از مرگ حتمی نجات پیدا کردموگرنه دیگه رکسانا نداشتید !گریه 

زیاد تعجب نکنید با غلامعلی محمود زاده همه تون آشنایی دارید اگه نمیشناسیدش بهتون پیشنهاد میکنم که کتاب فیزیکتونو برداریدو یه نگاهی به مولفاش بندازید..اگر هم کتاب فیزیک مبتکران دارید حتما میدونید که آقای محمود زاده تالیفش کرده آپ بعدیم راجع به ایشونه که به مدرسه ی ما اومدن و ماجراهایی داشتیم ! (منتظر باشیدچشمک)

پ.ن ۱: به معلم جماعت رو ندید coffee

پ.ن۲:گاو نباشید !cow

پ.ن۳:زیاد خوشحال نباشید که امتحاناتون تموم شدهchicken

پ.ن۴:جیگیلی چرا حال ما رو هی میگیری؟!(خودش میدونه کیه )idea

پ.ن۵:بابای رکسانا !

(تو پست قبلی نظر بذارید)

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت20:1توسط ×××رکسانا××× |

انا لله و انا علیه راجعون

سلام به همه ی دوستای از گل بهترم...نمیدونم چه جوری این موقع شب به سرم زد که آپ کنماخه مدرسه ها داره باز میشه و منم کم کم دارم رفع زحمت میکنمگریهبه خدا اینقد ناراحتم که اشکم داره در میاد... این مدت که با شماها آشنا شدم واقعا دلم خوش بود که گلایی مثل شمارو دارمهمیشه به من لطف داشتید و من مطمئنم که هیچ وقت نمیتونم فراموشتون کنمهیچ کدوم از شماهارو ندیدم ولی مثل یه خواهر یا برادر دوستتون داشتم ودارم...خیلی دوست داشتم هنوز باشم و بنویسم... وا۳ کسایی که از ته دل میخوامشونولی خوب کاری نمیشه کرد ..اموزش وپرورش همیشه کارش جدایی انداختن بودهنیشخندبه خدا راست میگم برام دعا کنید که امسالم شاگرد اول بشم prayingالهی قربونتون برم....خیلی دوستتون دارممممممممممممممماچماچI Love Youماچماچ

خوب گریه بسهبریم سراغ مسخره بازیزبانهنوز خاطره ای یادم نمیاد ولی چرااااا یادم اومد(خداییش حافظه رو حال میکنید؟)خوبببببب ماجرا مربوط میشه به شب که ما خبر مرگمون تصمیم گرفتیم واسه یه شب هم که شده با فک وفامیل بریم شهربازیو اما شرح فک وفامیل:خانواده ی داییم به همراه همون پسر داییم که آبرومونو با وانت بردنیشخندو ۲۰ نفر دیگه که بزنم به تخته همشون فامیلای زن داییم بودنخلاصه از همون اول که وارد پارک شدیم همه ی بزرگترا رفتن اون طرف نشستن و به ما که ۱۴ نفر بودیم وهممون تو گروه سنیه ۱۶-۲۰ قرار داشتیم گفت همه ی شما به سرپرستیه مهدی(پسر داییم) برید شهر بازیآخه بلا از این بالاتر؟؟اون خودش چند سالشه که باز بشه سرپرست ما؟خوب چاره ای نبود باید قبول میکردیم ماکه نافمون و با بدبختی بریدن...اول از همه آقا رفت جلو وایساد و گفت:همه پشت سر من ...کسی جلوتر نرهو ما هم که چاره ای به جز اطاعت نداشتیم قبول کردیم ولی تصمیم گرقتیم سر بزنگاه مقدمات جبران و فراهم کنیم...رسیدیم به جایی که باید واسه ورودی بلیط میگرقتیم و ما مث سربازا پشت سر این آقا بودیمکه یهو برگشت به اون یارو که بلیط میفروخت گفت:چه قد به این بابام گفتم واسم زن بگیرQueenاونقد نگرفت که رفتم ۴تا ۴تا گرفتم اینا هم که میبینید بچه هامنو ما هم که رسما آبرومون ریخته بود چاره ای جز صبر ایوب نداشتیم...!!!یارو که دلشو گرفته بود از خنده بلیطارو داد و ما به همراه باباموننیشخندرفتیم تو...یکم اینور اونور پلکیدیم و به پسر داییم گفتیم ما میخوایم بریم ترن هواییولی متاسفانه از اونجایی که ایشون باید اجازه میداد گفت من اصلا و به هیچ وجه نمیذارم نی نی کوچولوهااااا سوار بشنای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...حیف!!!!! حیف که چاره ای جز اطاعت نداشتیم و ایشون مارو مجبور کرد که کسایی رو که سوار ترن میشن و نگاه کنیم و به جای اونا جیغ بزنیم تا اینجوری هم به اونا روحیه بدیم و هم خودمون هیجانی بشیمنیشخندو تاکید کرد که بریم سوار تاب بشیم تا آرامش پیدا کنیم البته به همراه بچه های ۳ ساله...و ما هم اصلا قبول نکردیمداشتیم میچرخیدیم واسه خودمون که من ودختر داییم یه جایی وایسادیم که صحبت کنیم یه یکدفههههههتعجب....دیدیم یه نفر تو میکروفن داره میگه خانوم رکسانا.....و خانوم منا....(با فامیل) لطفا تشریف ببرید اونطرف تر و مانع کسب وکار ما نشید...با تشکر...مدیریت شهربازیتعجبخدایا !!! این از کجا اومد دیگه...خلاصه برگشتیم دیدیم بلللله پسر داییم میکروفن یکی از این کسایی که تو شهر بازی بساط دارن (وا۳ بازی) و گرفته و داره به ما میگه و همه دارن میخندنمن که کارد میزدی خونم درنمیومد از دسسسسست کارای پسسسر دایییممماین دفه رو گذشت کردیمواسه خبران کارش اومد جلو بهمون گفت خوب حالا که دل ملت وشاد کردین اجازه میدم برید چرخ وفلکهووورااا...چرخ وفلک مشهد اگه دیده باشید واقعا بزرگه و ترسناک ...ما سوار شدیم و اون یارو که اونجا بود با چشمایی که هیزی ازش میبارید گفت:اگه میخواید ما اون بالا ازتون  عکسم میگیریمPhotographerولی ما مث خانومای متشخص گفتیم نه ممنون لازم نیست و سوار شدیم...به اون بالا که رسیدیم دیگه حرکت نکررردتعجبخدایا یعنی چی شده؟؟؟۲تامون که ترسو بودن داشتن میمردن و به مرحله ی آبغوره گیری رسیده بودنکه دیدیم همون یارو فرت وفرت داره از ما عکس میگیره و ما هم که کلا عصبانیتمون ۲ برابر شده بود هر چی از دهنمون دراومد بهش گفتیمو تصمیم گرفتیم وقتی پامون به زمین رسید پدرشو دربیاریمخلاصه خدارو شکر بعد از ۲۰ دقیقه به زمین رسیدیم و تا دهنمون وباز کردیم که حال یارورو بگبریمیهو گفت:خانوما به خدا به من ربطی نداره این آقا(به پسر داییم اشاره کرد) به من گفت ۲۰ دقیقه شمارو اون بالا نگه دارم وازتون عکس بگیرم واما مااااااااا......اونقدر عصبانی بودیم که واقعا نمیتونم واستون بگم چه مدلی بودیمفقط سرمونو برگردوندیم که پسر داییم و ببینیم و با چند ضربه ی فنی بندازیمش تو آبولی تا برگشتیم آقا با سرعت نور فرار کرد وما همچنان دنبالش میدویدیم.....

خوب تموم شد حالا موافقید دوباره بریم تو فاز غم؟بریم؟باشه برو که رفتیم ...آخه ای خدا ما چه قدر بدبختیم؟؟؟چرا همش مدرسه؟مگه ما چه گناهی کردیم؟؟حالا همه ی اینا یه طرف...جز زدن واسه نمره هم یه طرفکلافهباز همه شون یه طرف کل کل کردن با معاونم یه طرفنه ولی جدا کل کل کردن خیلی حال میده مخصوصا وقتی ضایشون میکنیآخ آخ ...چه حالی میده...نه؟خوب لحظه ی خداحافظی فرا رسید اگه دوست خوبی براتون نبودم من وببخشید .یه قایق پر از عشق تقدیم به همه تونبه من سر بزنید !!!!

حرف آخر:ما نینی کوچولوهای وروجک...راحتیم حالا توی این پوشک....ای ول از این همه قدرت جذب...با صدای دلنشین چسب...مای بیبی مای بیبی دوستت داریم...مای بیبی ماباتو چه قد خوشحالیم...نازک ولطیفی مثل گلها...با تو چه کیفی میکنیم ما نی نی ها

 

اگر بار گران بودیم .رفتیم  .....اگر نامهربان بودیم رفتیم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت4:20توسط ×××رکسانا××× | |

I Love Youسلام به همه ی عزیزای دلمI Love You

خوب چرا کتک میزنید؟؟؟مجبورم زود به زود آپ کنمهیپنوتیزماما خوب خاطره ها هی زود به زود یادم میاد مجبورم بشینم و بنویسمComputerولی خوب خرجش خوندنه دیگه عیبی نداره.و اما آپ امروز مربوط میشه به روز بله بروننیشخند(ببخشید که هی ملوسیه)آخه خاطره ی خنده دار فقط تو همون روزا بود ..دیگه هر چی فکر میکنم یادم نمیادخوب شروع کنم دیگه؟؟؟باشه

صبح زود که اومدم بیدار بشم(خوشبختانه به خواست خودم نه مامانم)دیدم هر کسی داره یه کاری میکنه و اگه من بیدار بشم مطمئنا یه کاری بهم میدن که انجام بدمو از اونجایی که من خیلی آدم زرنگ و فعال و ...از این چیزام گرفتم خوابیدمولی دیدم نه انگار خیلی خبراییه و واقعا ضایست که من اینجوری لم بدم.خلاصه بیدار شدم و یه تکونی به خودم دادم...مامان بزرگم که اصلا تو حال خودش نبود...این چادر و لباس و  خرت وپرتای عروس و هی جابجا میکرد و من بیچاره رو مظلوم گیر آورده بود همش میگفت اینجوری خوبه؟اونوری خوبه؟منم که رسما اون وسط اوسکل شده بودم همش میگفتم آره خوبهمثلا داشتن خنچه ی عروس و میچیدننیشخندخلاصه من هیچ کاری نمیکردم و داشتم با خیال راحت چایی میخوردم که یهووووو چشمتون روز بد نبینهSurpriseمامااااااااانم سر رسید...وای انگار عزرائیل اومده بالا سرمخدای من!!!چایی تو دستم خشک شد که یه دفه گفت:داییت داره داماد میشه بعد تو نشستی داری چایی میخوری؟؟؟؟خوب مامانم من که داماد نشدمتعجباون داره داماد میشه ولی از قرار معلوم من باید یه کاری میکردم که مامانم گیر نده...و تصمیم گرفتم برم سراغ سی دی که رایت زدم واسه اون شب و اگه مامانم اومد گیرید بگم دارم سی دی رایت میزنم اقا من رقتم سراغ کامپیوتر اهنگارو گذاشتم به به!!!دستم درد نکنه ...ساسی مانکن و همه ی آهنگای جدید و باحال پایه واسه قر دادنداشتم حال میکردم که یه دفه مامان بزرگم اومد یه سی دی هم تو دستشگفت:نبینم امشب آهنگای این دیوانه هارو بذاری هاااا...اه اه...خودم رفتم دادم واسم سی دی زدن همش آهنگای قشنگ..چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! دادی سی دی رایت زدن؟؟؟؟خداااااااااااااااا..از دست این مادر و دخترکلافهبه اجبار اون سی دی و گذاشتم...وااااااااااااای آخه آهنگ جوادتر از اینا؟؟؟؟؟تعجببدو بدو بگو عروس ودوماد دارن میان...کوچه به کوچه خبر کشون.....!!!!!تعجبمن که شاخ دراورده بودمCapricorn(مادر دوماد در پناه چه کارا میکنه)خلاصه یکم گریه وزاری واصرار و التماس که مامان جون من عزیز من الان یه سری اهنگای قشنگ اومده که بهتر از اینانو مامان بزرگم بعد از ساعاتی قبول کرد.منم که معرکه رو برده بودم Geminiیه عالمه خوشحال بودم که ناگهان دیدم مامان گرامی(چه قد من بدبختم)اومد تو اتاق و گفت:پاشو بدو برو با بابات پارک یه کم گل بکن واسه شب که گلبرگاشو بریزیم رو سر عروس و دوماد...گفتم خوب میریم یه دقیقه گل میخریم دیگه...چه کاریه که بریم دزدی؟؟؟؟Ruminateیه دفه مامانم داغ کردکه آخه ددددددددددددختررررررر یه ذره اقتصادی باشششششش از همین اول کلی خرجمون شده...پاشو برو دیگهقیافه ی منو تو اون لحظه میتونید تصور کنید؟؟؟بله درسته همین شکلی بودمو منم رفتم تو آشپزخونه و وسایل لازم و برداشتم:یک عدد قیچی.یک عدد سبد بزرگنیشخندو اما ماجرای گل دزدی:Painter

من وبابامو صبا سوار ماشین شدیم و رفتیم پارکمسئولیت چیدن گلا افتاد به گردن من بیچارهنگهبان پارک وایساده بود منم قیچی به دست که برم دزدیبا سرعت ۱۰۰ متر در ثانیه خودمو به مکان مورد نظر نزدیک کردم پای بابامم رو گاز که من تا پریدم تو ماشین بگازه وبرهبه گلا نزدیک شدم و یه کم چیدماونورترو که دید زدم نگهبان و دیدمو با دو برابر سرعت اولیه خودمو به ماشین رسوندم و رفتیم. ولی از قرار معلوم نگهبان تا خوردیم فحشمون دادهبابام سرشو از شیشه برد بیرون .من سرمو دزدیدمو بابام یه خسته نباشیدی به یارو گفت و الفرارچند جای دیگه هم رفتیم ولی از اونجایی که بی صاحب بودنیشخندکسی کاری بهمون نداشت وبا خیال راحت به دزدیمون ادامه دادیم ولی من شرط کردم که این ماجرا رو به عروس بگیم I don't know - New!چون از شب خواستگاری قول دادیم که با صداقت بریم جلونیشخندخلاصه سرتونو درد نیارم حسابی خندیدیم و رفتیم خونه

آرایشگاه:قرار شد من وصبا ونیلوفر و خاله م با هم و جدا بریم آرایشگاهیه آرایشگاه باکلاس(که کوفتمون شد) خلاصه مث خانومای متشخص رفتیم اونجا و خانومه کلی واسمون کلاس گذاشت که وقت نداشتم و شمارو چون میشناسم وقت دادم و این چرت وپرتاما هم کلی خرذوق شدیم که ای ول با این آرایشگاه امشب از همه خوشگل تر میشیمچون خیلی جو گرفتمون یادمون رفت قیمت بگیریم و انگار خیلی مایه داریم نشستیم و هی دستور میدادیم که اره من فشن میخوام و این مدل میخوام و کوفت میخوام و زهر مار میخوام ووو...این خانومه هم در کمال آرامش داشت کارشو میکرداول من وخوکشل کرد خداییش خوب شده بودمولی انگار این خانومه فقط در روز یه نفر و میتونست درست کنه...بقیه رو خیلی ببخشیدا گ....زد تو موهاشونواسه نیلوفر که صبا سشوارشو گرفتنیشخندزنه فقط شونه میکرد...خاله مم هیچ فرقی نکردنیشخندمن که مرده بودم از خنده وقتی خاله مو دیدمقهقههولی جلوش میگفتم به چه خوشگل شده!!!!نیشخندآقا ما کارمون تموم شد واومدیم حساب کنیم به خیال خودمون ۲۰ تومن میگیرهاما زهی خیال باطل...خانوم خانوما اومد جلو و گفت اصلا قابلی نداره ها میشه ۱۰۰ تومنتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب۱۰۰ توممنننننننننننننننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟واااااااااااااای عجب ششششششششششکری خوردیماااا...خاله م که  رو زمین نبودآخه کی ۱۰۰ هزار تومن میگیره تازه اینم که کاری نکرده بود...خاله م مارو کشید کنار وگفت شفتیز خانوما جیباتونو خالی کنینبه جان عزیزت ما که هیچی نداریمخلاصه ۲۰ تومن علی الحساب دادیم و گورمون و گم کردیم و قرار شد بقیه شو فردا بریم بدیمحالا این بماند تو خونه هم با مامان من(نترسین)کلی دعوا داشتیمکه شما غلط میکنین دفه ی دیگه برید اینجا و پولشو ما نمیدیم و آخه این چه طرز مو درست کردنه وشماها که تغییری نکردین و...این حرفا....البته اینو بگما این چیزا طبیعیه و ما عادت داریم

اینم از ماجراهای ما بقیه شو نمیگم چون خیلی طولانی میشه فقط خواستم بدونید که خانواده ی ما یه جوریه که اگه یه غریبه یه روز ببینتمون فقط میخندهچون همیشه با هم درگیریمخوب دیگه چی میخواستم بگم؟؟؟؟؟؟آها اینکه میبینید چه زود میگذره؟انگار همین دیروز بود که امتحانامون تموم شد و خوشحال اومدیم خونه ولی الان دوباره غرغرای مدیر و معاون و معلم و...باید تحمل کنیم...چرا مانتوت تنگه؟چرا موهات بیرونه؟Hairdoچرا جلفی؟چرا ناخنات بلنده؟چرا نمیای سر صف؟چرا جیم شدی؟White Hairچرا راه میری؟چرا زنده ای؟ چرا؟چرا؟چرا؟not listening - New!همه ش همینه وما هم باید ساکت بشیم وفقط گوش کنیمshame on youوولی از همین جا بهتون توصیه میکنم که امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه وسعی کنید همیشه با کمال وقاحت جواب معاونتونو بدیداگرم پررو شدن یه زنگ به من بزنید تا راهنماییتون کنمنیشخندزبانچون در اینجور موارد استادم

نتیجه گیری:

۱-واسه عروسی داییتون سی دی رایت نزنید چون مطمئنا مامان شادوماد این کارو میکنه

۲-به حرفای اقتصادی مامان وبابا توجه نکنید !

۳-قبل از انجام هر گونه کاری یا خریدی قیمت بگیرید

۴-جواب معاونتون و بدید چون عقده میشه واستون

خوب دیگه حرفی نمونده خیلی حال میدید همیشه با نظرای خوشگلتونایندفه هم من و فراموش نکنیدماچماچماچفدای دلای پاکتونقلبقلبقلب

 

                  

رزا جون گفته من این بازیو انجام بدم و از اونجایی که من همون طور که خودتون میدونید یه دختر حرف گوش کن و خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاز اینام میخوام انجامش بدم ...نفسها در سینه حبس میشودچه میکنه این رکسانا

از چه شغلی خوشتون میاد؟
من کلا به همه ی شغلا احترام میذارم حتی شما دوست عزیز

از چه شخصیتی خوشتون میاد؟
شیطون و باحال یه جوری به خودم ربط داشته باشه

از چه حیوانی خوشتون میاد؟
گاو .چون سرش به کار خودشه و  اگه کسی پاشو درازتر از گلیمش کنه یه لگد حرومش

از چه رنگی خوشتون میاد؟

همه ی رنگا ولی با سبز حال میکنم

از کدوم ماه خوشتون میاد؟
اون که مشخصه ماه تولدم بهمن

وقتی میگن ترس یاد چی میفتی؟

من اصولا از هیچی نمیترسم ولی خوب مسلمونا از خدا میترسن دیگه

بیشتر چه کتابایی میخونی؟

هرچی که یه سرش بره تو فیزیک

از شخصیتهای مورد علاقت(۲تا):

هیچ کس(والا)

این کلمات رو میگم اولین چیزی که یادت اومد بگو:

ترسناک:هیچی

دوست داشتنی:مامان بزرگم

بهار:حالم از بهار به هم میخوره

عمو پورنگ:علاف

جوراب:داییم

درس مود علاقه:فیزیک

ورزش مود علاقه:دوچرخه سواری

دوستان وبلاگی که خیلی دوستشون داری؟(۷تا)
همه شون و دوست دارم ولی خوب مجبورم هفت تارو بگم.رزا...پریانکا...سپیده...سنیوریتا....ریحانه....وروجک...پانی

دوستای غیر وبلاگی که خیلی دوستشون داری؟(۷تا)
شهرزاد...غزاله...سمیرا...روژیا....پریسا...فائزه...نازنین...فروغ

رشته تحصیلی مورد علاقه:

مهندسی پزشکی

خواننده مورد علاقه:(۳تا)

هیشکی

بیوگرافی خودم:والا اگه خیلی زرنگ باشی تو قسمت درباره ی وبلاگ خوندی اگرم حال نداری بری بخونی الان میگم

اسم:رکسانا

سن:رفتم تو ۱۷

قد:۱۷۲

وزن:۵۳

بابا حال ندارم دوباره بگم نوشتم دیگه

حالا خصوصیات یکی از دوستان وبی:

خصوصیات؟؟؟خوب نمیدونم به خدا همه شون مهربونن

دوست داری در آینده چی کاره بشی؟
آخرش که مهندس میشم

خواهر برادر داری؟
یه خواهر دارم برعکس خودم

من چه طور دختری هستم؟
خیلی عالی...دلتم بخواد

به چند زبون زنده میتونم صحبت کنم؟
فارسی و فارسی و فارسی و یکم انگلیسی

دو تا از قشنگ ترین کتابایی که خوندی:

خاکستر آنجلا و رکسانا

دو تا شهری که خیلی دوست داری

کلار دشت و بابلسر

از قرار معلوم باید ۲تا سوال اضافه کنم باشه ۱-آخرین باری که ضایع شدی کی بود؟ ۲ـاز سوسک میترسی؟ و اما کسایی که دعوت میکنم ۱-ورووووووووووووجک ۲-پانی جوووووون ۳-نمیدونم ۴ -نمیدونم

                

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت0:19توسط ×××رکسانا××× | |

آخه جاده طرقبه جای این کاراست؟

سلام ....حال شما؟خوش میگذره؟؟؟؟نماز و روزه هاتونم قبول...این که میبینید اینقد زود آپ کردم دلیل خاصی نداره فقط چون ممکنه واسه یه مدت کوچولو نباشم گفتم بهتره که آپ کنمنیشخندکه مثلا دلتون تنگ نشه واسمنیشخندزبانخوب ماجرایی که میخوام تعریف کنم بازم مربوط میشه به تابستون امسالbug(قبلا که گفتم خیلی فاز داد)نیشخندخوب از کجا بگم؟؟؟؟آها .....

این تابستون در اصل ما ۲تا عروسی داشتیمIn Loveکه یکیش عروسیه داییم بود و اون یکیش عروسیه دختر داییمنیشخندولی این ماجرا مربوط میشه به روز بعد از عروسیه دختر داییمYahاول اینو بگم که داداشه عروس خانوم یعنی پسر داییه بنده خییلییییییی باحاله یعنی ما خانوادگی باحالیمنیشخندخلاصه صبح که بیدار شدیم دیدیم که بلللللللللللله هر کی یه طرفه و اگه کلاتو سفت نچسبی صبحونه تو خوردن ما هم که دیدیم اوضاع اینجوریه و خاله و دایی و زن دایی و نوه ی خاله و عروس خاله و......همه ریختن اونجا کلا قید صبحونه رو زدیم ولی خداییش این مامان من و باید تو مسجد استخدامش کنن فقط مخصوص اذون صبحصبح زوذ کله ی سحر اومده بود بالا سرم ...حالا خوبه مثلا یه بار بگه بیدار شو ولی از اونجایی که من خیلی خوش شانسم سوزن مامانم همیشه گیر میکنه و آخراش به جاهای بد میکشهو لین بنده ی حقیر مجبورم که زود بیدار شم مخصوصا اون موفع که روز بعد از عروسی بووووود...واویلاااااخلاصه منم که صبحونه نخورده رفتم بالا که لااقل کمی تا قسمتی ازبیخوابی دیشب جبران بشهNightوااااااااای چه خواب نازی!!!!!!!!هنوز یکم رفتته بودم تو حس خواب  که دیدم یه بز با پا درو باز کرد و عین (لا اله ا..)اومد تووو چشامو باز کردم و دیدم بله پسر داییه باحال بنده با صدایی نه چندان خوشگل بلکه گوش خراش داره میگه بلند شو بابا شپشجاااااااااااااااان؟؟؟؟؟ اون پایین بزن برقصه این معلوم نیست کدوم گوریه نیشخندخدااااااااااااااااااااااگریهگریهگریهاز قرار معلوم پسر داییم بدفرم به عمه اش رفته ...اینو که مطمئنمخلاصه منم عین این آدمای از زندگی ناامید شده رفتم پایین........نه بابا انگار یه خبراییه همه ریخته بودن وسطدسسسسسست دسسسستتتتمنم جو گیر شدمنیشخندنیشخندنیشخندرفتم وسطحالا نرقص کی برقص...فکر کنم ما یکم دیر رسیده بودیم چون عروسی شب قبل تموم شده بودنیشخندخلاصه یکمم کاسب شدیم و شاباشارو گرفتیم داشتم قر میدادم که با نگاههای نه چندان خوشایند مامانم روبه رو شدمکه ظاهرا معنیش این بود که یه دخمله خوب و فعال و زرنگبه جای رقصیدن و جفنگ بازی میره تو آشپزخونه و به زن داییش کمک میکنهبین اون همه دخمل....!!!!!!از اونجایی که من اصلا اهل گوش کردن به حرف مامانی نیستمنیشخندخطر وترده رو به جون خریدم و ادامه دادمنیشخندنیشخندنیشخندخوشبختانه بلایی سرم نیومدskullmonkeyخلاصه وقت ناهار شد و جبران نخوردنه صبحونهو ما هم همه ریختیم وبخور بخور و کسی به فکر ظرفای بعد از ناهار نبودخلاصه بعد از ناهار دیدیم نه بابا مثل اینکه اوضاع خیلی وخیمه و همه سنگین شدن و نمیتونن یه تکونی بدننیشخندو ما هم که دیدیم اوضاع این مدلیه گفتیم خوب حالا که اینجوری شد ما هم قرعه کشی میکنیمهر کی اسمش دراومد اگه نشوره با ضربه های فنی و پیاپی پسر دایی گرامی رو به رو میشهاسما همه نوشته شد و زن داییم یکیو برداشتتا اسم خونده شد همه زدن زیر خندهقهقههقهقههقهقههاسم خود پسر داییم دراومده بودنیشخندنیشخندنیشخندو اون بیچاره همه ی ظرفارو شستیدYahو بعد از اون به ما دخملای با کلاس فامیل گفت:شال و کلاه کنید که بریم طرقبه دنبال عروس ودوماد(عروس دومادایی که خیلی ناز دارن شب عروسی میرن هتل)ما هم خوشحال که میخوایم بریم جفنگ بازیداییم که بد جور شاکی شده بود گفت آخه پسره ی...با کدوم ماشین میخوای این همه دخترو ببری؟پسر دایی منم که از لحاظ حاضر جوابی به خودم رفته گفت بابااااااااااا وانت دوستمو گرفتم.......!!!!!!!!!!!!!!!چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وانتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبما رو میخواد با وانت ببره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مااااااااااااماااااااااااااننننننننن؟؟؟؟؟!!!! من نمیررررمآبرومونو میخواد ببره....خلاصه با کلی اصرار و گریه وزاری راضی شدیم که بریمنیشخندنیشخندنیشخندآقا ما اومدیم نشستیم  و شروع کردیم به زدن و رقصیدن و خوندن و جنگولک بازیاز جلوی هر دخمل باکلاسی که رد میشدیم پسر داییم بوق میزدو همه ی مردم به دیوونگیمون مطمئن شده بودنپسرا هم که قربون خدا منتظر فرصت ...تو بالا شهر با ماشینای باباشون افتاده بوذن دنبال وانت ما و پسر دایی من با اون همه دختر تازه شروع کرده بود به لایی کشیدنخلاصه به هر زوری بود جاده ی طرقبه رو رد کردیم و رسیدیم به هتل ...نگهبانی که جلوی در وایساده بود یه جوری بهمون نگاه میکرد انگار تو عمر ننش مث ما ندیدهنیشخندنیشخندنیشخندولی ما پررو تر از اون چیزی بودیم که اون فکر میکردعروس دوماد اومدنو جفنگ بازیا دو برابر شدعروس ودوماد و سوار اون یکی ماشین کردیم و دوباره شروع کردیموسطای جاده بودیم که دیدیم به به!!!!!!!!!!!!!!!!!!!جناب آقای پلیس با ماشینش داره رژه میرهنیشخندو دنبال آدمای جلفی مثل ما میگرده ما هم اون موقع یه صلوات فرستادیم و رد شدیماون وکه رد کردیم یه جناب اقای موتوری افتاد دنبالمونو ۵ تا بادوم انداخت تو ماشین و چند تا حرف نه چندان زیبا بلکه ناموسی زد ما هم غییییییییییرتی یه آی نفسسسسس کشی گفتیم و سنگایی که قبلا تو ماشین جا داده شده بود وبرداشتیم و حالا نزن کی بزن....به وضوح میتونم بگم سر یارو از ۱۰۰ تا شیکستما هم ددددد بیا الفرارررررولی خداییش واقعا حال کردیم و تصمیم گرفتیم اگه تیکه تیکه مون کنن سوار وانت نشیمBalloonsو پسر داییم همچنان لایی میکشید.....White Hair

و اما نتیجه گیریایی که از این داستان زیبا میکنیم............

۱-سعی کنید شبای عروسی زودتر بخوابید که با سوزن گیریه مامانی گرامی روبه رو نشید

۲-هیچ وقت به زن داییتون کمک نکنید!!!

۳-ظهرا زیاد نخورید!!!!

۴-هیچ وقت با پسر داییتون بیرون نرید

۵-خواهشا سوار وانت نشید!!!!!! با تشکر

۶-همیشه واسه رکسانا نظر بذارید

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت22:59توسط ×××رکسانا××× | |

بیچاره عروس و دوماد

به سلامتی منم بالاخره آپیدمI don't know - New!خوب دل شما که همیشه واسه من تنگ میشده حالا اینم روشخجالتاول از همه فرا رسیدن ایام نحس ماه شهریور و به همه ی دانش آموزای زرنگ وتنبل و تجدیدی و به خصوص معلماسبزتسلیت میگم البته میدونم که همه از تموم شدن تابستون و باز شدن مدرسه هاعذادارن به جز یه سری آدمای اوسکل (البته ببخشیدا)بریم مدرسه که چی بشه؟گریهدکترامون و بگیریم و بیکار بچرخیم...حالا ولش کن هنوز یه ۲۰ وخرده ای روز موندههمینم غنیمته میشه یه کاریش کرد ....ولی خداییش تابستونه امسال خیلی زیاد فاز دادهمش بازی وخواب و تفریح و مسافرت و نت و عروسی....به اضافه ی یکم درس که دل معلمامون نشکنهمیشه شما بگید کدوم آدمی حال داره تابستونم خر بزنه؟تازه منم که هنوز به کنکور نرسیدم(ایشا..هیچ وقت نرسم)راستی از دوستای گلی که تو این مدت که من نبودم اومدن نظر گذاشتن واقعا ممنونم لپ و بااااااااااااددددددددد کنین آهااااایه بووووووووووس خوکشل واسه همشون سر فرصت به همشون سر میزنم و اما آپ امروز راجع به سری سوتیه که دایی بنده وخانومشون که تازه امسال با هم ازدواج کردن از شب خواستگاری به بعد دادن و منم که ماتم گرفته بودم آپ بعدیم راجع به چی باشهسریع همه رو گرفتم و اند بی جنبه بازی میخوام همشونو بنویسماول از همه آرزو میکنم که خوشبخت بشن و سال دیگه بچه بغل حد اقل دوقلو یه دخمله خوشگل و نازو یه آقا پسره کوپولووووووووووای جووووووووووووووووووووونممممممممم بخولمشششششششششخوب بریم سراغ سوتیا

روز اول:روز اول که اولین دفه بود میرفتیم اونجا من و مامانم و مامان جونم رفتیم(من رفتم چون به قوله مامان جونم از همه بزرگترم)خلاصه رفتیم و تلویزون روشن بود و مامان منم که به صدای تلویزیون حتی اگه کمم باشه فکر میکنه زیاده آلرژی دارهو سوزنش گیر میکنه و هی میگه کمش کنننننننن.سر همین مسئله هم همیشه با هم دعوا داریمچشمتون روز بد نبینه همونجا وسط مجلس خواستگاری سوزنش گیر کرد...رکسانا کمش کن...رکسانای ....(از شرح این قسمت معذوریم) کمش کنمن بیچاره هم که هم خجالت میکشیدم هم مجبور بودم برم صداشو کم کنم هر چی اصرار و گریه وزاری و بزن بزنکه مامان جان اینجا که خونه ی خودمون نیست ....ولی انگار نه انگار..خلاصه بنده رفتم کنترل تلویزیون و برداشتم و حالا خر بیار و باقالی بار کنبابا سیستم پیشرفته حالا با کدوم کم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه مامان عروس خانوم که از وخیمیه اوضاع یه بوهایی برده بود به دادم رسید به خدا اگه ولم میکردن یه ماچ گندش میکردم

روز دوم:روز دوم شاه دومادو آماده کردیم  که خانوادگی بریم خونه ی عروس خانومخلاصه سوار شدیم که بریم گل و شیرینی بخریم شیرینی و به سلامتی خریدیم اومدیم بریم گل بخریم که به خاله ی بیچارم گفتیم بپر برو گلی که سفارش دادیم و بگیر وبیاراون بیچاره هم اومد بره پایین که یهو ...بوووووووووووووووووووووووووووووومممممممیه موتوری صاف زد به پای خاله م آخ آخ خاله ی منم که کافیه یه نیشگونش بگیری انگار دستشو شکستی جیغ و داد و آی و اوی گریهگریهگریهگریهخلاصه حسابی خاک بر سرمون شدحالا یه مجروحم بهمون اضافه شد .پلیس اومد قضیه رو حل کرد و ما هم راه افتادیم طرف خونه ی عروس خانوم..البته با کمی تاخیر...رفتیم اونجا وحدود ۲ ساعت داشتیم قضیه ی پای خاله مو تعریف میکردیم و مجلس خواستگاری تبدیل شده بود به کمسیون پزشکیتا اینکه همه دسسسسسسسسست دسسسسسسسسسستعروس خانوم خوشگلمون اومدبه به !!!! داییم که رو زمین نبود از خوشحالی...حالا مادرم عروس اومد چه عروس نازی....پدرم دوماد شدم حالا سرفرازی....داییم چاییشو برداشت و حال میکرد واسه خودش که یکدفه چشمتون روز بد نبینه چشمم افتاد به تلویزیو ن و صدای بلندش و دست مامانم که یه کنترل دستش بود و داشت به من اشاره میکردای خدا آخه من چه قد بدبختم بابا به خدا بلد نیستم با کدوم کم میشهI don't know - New!گریهو از سر ناچاری دست به دامنه داداش عروس شدم ....خجالت(این دفه هم به خیر گذشت)خلاصه عروس خانوم اومد و یه سبد میوه تو دستشHelloداشت میومد که یکدفه وااااااااااااای همه ی میوه ها چپلی شد...برای همه ی دخترای دم بخت آرزو میکنم که هیچ وقت جلوی خواستگار جماعت سوتی ندن اونم از نوع میوه و چایی ریختنprayingprayingprayingخلاصه مادر شوهر یه نگاه خوشگی به عروسش کرد و مث یه مادر شوهره خوب و مهربون گفت: عیبی نداره خوب میوه ها گرده میریزهخندهعروس اما...خسته از خواستگارخلاصه رفتن تو اتاق صحبتاشونو کردنو ما اومدیم مث خواستگارای باکلاس گورمون و گم کنیم ..اومدیم بیرون و بعد از کلی عذر خواهی و تعارف تیکه پاره کردن اقا دوماد اومد پشت ماشین نشست و ما همه سوار شدیم که بریم اوناهم همشون دم در وایساده بودنخلاصه آقا دوماد راه افتاد که دیدیم از پشت سر داره صدای جیغ و ویغ میادیه سر شماری کردیم و دیدیم بلللللللللله یکیمون کمهشادومادم یه سوتی داد ولی از نوع خرابشبه به برگشتیم دیدیم بله صبا خانوم و جا گذاشتیم  همونجا بود که همه ی خانواده ی عروس زدن زیر خندهحالا هم عروس سوتی داد هم داماد یک-یک

روز سوم:قرار بود فقط بزرگترا برن ولی از قرار معلوم هم صدای تلویزیون زیاد بوده هم میوه ها ریخته شده !

روز چهارم:بله برون

روز پنجم:فوضولی؟دهه !!!!

خلاصه اینجوری بود داستانه سوتیا....و اما چند تا نتیجه گیری میکنیم

۱ـدخترای دم بخت سعی کنید شب خواستگاریتون حتی الامکان از میوه های گرد مثل سیب وپرتغال و ...استفاده نکنید

۲ـشب خواستگاری هیچ وقت آقا دومادا پشت ماشین نشینن و احترام خودشونو نگه دارن

۳ـجون مادرتون اگه سیستم صوتیتون خیلی پیشرفته س لااقل شب خواستگاری خاموشش کنید یا اگه روشنه خواهشا رو کنترلش بنویسید با کدوم کم میشه

فدای همه تون ..ممکنه یه مدت نباشم به هر حال منتظر کامنتای خوشگلتون هستم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت16:30توسط ×××رکسانا××× | |

صدا....صدا...صدا میاد...!!!!

        

سلام..میگم خوش شانسیم چیزه خوبیه ها یا اینکه ادم با یه اتفاق ساده به اون چیزی که دوست داره و برسه و...حالی به حولینه؟ خداییش خوبه ها..مثل من که همین چند هفته پیش به اون چیزی که میخواستم رسیدم و بلللللللللله در سطح تیم ملی خوش به حالم شد.خوب بهتره از همون اولش تعریف کنم

                    

راستش این بنده ی حقیر عاشق و کشته مرده ی نریمانمنریمان و که میشناسید!!!آره؟؟؟؟؟؟همونی که عشق منه...جیگر منه..ستاره ی شبای منه و. از این چرت و پرتاخلاصه هر موقع یه کلیپ از نری جون (چایی نخورده چیز شدیما)پخش میشد تا ۶ تا خیابون اونورتر میفهمیدن که بله !!!! حتما یکی از کانالای ماهواره مشغول نشون دادنه عشق منهHello......منم که قربونه خدا !!!کجاست شرم و حیا؟؟؟به بابام میگفتم بابایی بدو که دامادتو ببینیبابامم با یه نگاه زیبا به من میفهموند که پدر صلواتی زمان ما کی جرات داشت از این حرفا بزنه؟؟؟منم که اصلا این حرفا حالیم نمیشد..فکر کنم همه ی فک و فامیل نریمان و رسما به عنوان دومادمون قبول داشتندلم میخواست حتی واسه یه بارم که شده ببینمشگریهبهش بگم بابا خیلی گللللللللللی توHelloحالا انگار اونم بدجور منتظر منه که برم و بهش بگم بابا I LOVE U

             

               

خلاصه گذشت و گذشت و من به عشق نریمان میسوختم ومیساختم(حالا نه به اون شدت)ولی خوب دوسش داشتم تا اینکه........ها ها هااون اتفاقی که گفتم افتاد وخوش به حالم شد..یه روز که رفته بودم بیرون یهو یه تابلو بزرگ دیدمواااااااای خدا چی میبینم؟؟؟؟؟کنسرت بزرگ نریمان..ماماننننننننننننننننننننننننن !!!!!!! مامانم گفت :چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان منو بگیررررررررررررر...آخ آخ منو میگی مگه رو زمین بودم؟از این ور به اون ور دنبال یه جایی که فقط بلیط گیرم بیادمردم که فکر میکردن من خلمجان خودم باید بودید و میدید که چه صحنه ای بووووووووودته خنده...مامان بالاخره دومادت اووووومد با پای خودشI Love Youهووووورا .....خلاصه رفتم بلیط خریدم و شب  خوشگل کردیم و رفتیماونجا که غوغا بووووود

خلاصه جا به جا شدیم و برنامه شون شروع شد اول یه مجری اومد که برنامه هار ومعرفی کنه و به عبارتی زرت وپرت اضافی کنه...مجریه اومد بالا و گفت 25 تا دختر پسره جوون و نوجوون بیان رو سن که یه مسابقه بذاریم..منم که پررووووو...رفتم

یه عالمه دخمل و پسره خوشمل...به به !خلاصه مجریه اومد گفت از شماره ی یک شروع میکنید شمردن به مضربای 5 که رسیدین مگید میو !!!!!!!!!!!وااای عجب غلطی کردما حالا جلو این جمعیت سوژه میشمخاک بر سرم..............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خلاصه این مسابقه شروع شد و ما هی میو میو میکردیم و رسما به عنوانه یه گربه ی خونگی شناخته شدیم

واااای همه که سوختن.....یکی یکی میسوختن ومیرفتن پاییییین تا اینکه من موندم و یه آقا پسره گله گلابو اون جمعیت که منتظر بودن ببینن برنده کیه!!!!!من و اگه ول میکردن غش میکردماون پسره معلوم بوووود میخواد من و هول کنه

مجریه گفت خوببببب (زهرمار) موقعیت حساس شد(آره جون عمت من دارم میمیرم)از 74 شروع کنین

پسره:74

من:میو !

پسره:76

من:7۷

پسره:۷۸

من:۷۹

پسره:میو!!!

من:۸۰

خدایااااااااااااااااااا چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای خاک بر سر شدمسوووووووووووووووختم ....پسره ی عوضی همش تقصیره اون بوووووووووود..مامااااااااااااااااااااااااانگریهگریهگریهبیا دخمله تو بگیر

خلاصه همه واسم دست زدن و خودم به احترام خودم رفتم پایینخجالتمامانمم هی میگفت عیبی نداره دخترم مهم اینه که تا آخرش رفتیاره مامانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه گذشت و گذشت تا جیگملم اوووووووووووووومد...واییییییییی خدااااا چی میبینم؟؟؟؟عشقمممممواییی زندگی ..تو حال خودم نبودم که ..تا اومد شروع کرد

تک و تنها نشین اونجا.....ما هم سوت ودست و جیغ و رقص و  چی قاطی شده بودوای چه قد ناز بود خوشگل بودااا به به!!!!!!!!!آهنگاشو پشت سر هم میخوند و تا اینکه دیگه نخوند و گفت میخوام به کسی که بیشتر از همه دست زد و جیغ کشید هدیه بدم 3 نفر از بین شما ...خدایا یعنی منو میگه؟

که یکدفه گفت :شما !!!!!!!

کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خداااااااااااااااااااااا. جوووونمممممنن ومیگه...رفتم رو سن...الهی جیگرتو بخورم منمرررسی از نزدیکه نزدیک یهقابه خوشگل بهم دادو من داشتم نگاش میکردمخجالت(بچه پررو) به هر مکافاتی بود اومدم پایینلحظه ای بود دیدنی جاتون خالی

دعا کنید یه باره دیگه ببینمش

            

                                           I Love You  دوستتون دارمI Love You

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت19:4توسط ×××رکسانا××× | |